بیچاره این درها چه گناهی کرده اند که باید جور عصبانیت آدم ها را بکشند!!!! مانند یک پاک کن تمام تصویرش را در رویایم پاک کردم, و محو شد, نمیدانستم از پس یک پاک کن هم برنمیاید... لطفآ روی من حساب نکنید... دفتر و دستکتان را بردارید و بروید بساط تان را جای دیگری پهن کنید. تا کی باید نقش تخته پاک کن را بازی کنم و پنج جلوی دو دوتای شما را پاک کنم و بنویسم چهار؟؟؟ چرا مطلب به این سادگی را یاد نمیگیرید؟؟؟ نکند فکر کرده اید که من تخته سیاهم و میتونید همه جوره روم حساب کنید و یا نه،تخته سنگم که همه جوره روش تکیه کنید و آخش هم در نیاد؟؟؟ نه! این خبرا نیست.... من فقط یک انسانم، یه انسان که داره تموم میشه. دکتر علی شریعتی انسانها را به چهار دسته تقسیم کرده است: ١ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم نیستند. عمده آدمها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آنهاست که قابل فهم میشوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند. ٢ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هم نیستند. مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویتشان را به ازای چیزی فانی واگذاشتهاند. بیشخصیتاند و بیاعتبار. هرگز به چشم نمیآیند. مرده و زندهشان یکی است. ٣ـ آنانی که وقتی هستند، هستند و وقتی که نیستند هم هستند. آدمهای معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را میگذارند. کسانی که همواره به خاطر ما میمانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم. ۴ـ آنانی که وقتی هستند، نیستند و وقتی که نیستند هستند. شگفتانگیزترین آدمها! در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوهاند که ما نمیتوانیم حضورشان را دریابیم. اما وقتی که از پیش ما می روند نرم نرم آهسته آهسته درک میکنیم، باز می شناسیم، می فهمیم که آنان چه بودند. چه میگفتند و چه میخواستند. ما همیشه عاشق این آدمها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار میگیریم قفل بر زبانمان میزنند. اختیار از ما سلب میشود. سکوت میکنیم و غرقه در حضور آنان مست میشویم و درست در زمانی که میروند یادمان میآید که چه حرفها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد اینها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد. ----------------------------------------------- پ ن:این مطلب رو در وبلاگی خونده بودم و جایی ذخیره کرده بودم متاسفانه ادرسش رو ندارم در سرزمینی که ابرها می آیند اما باران نمی بارند بی شک ظلم بیداد میکند / کوروش کبیر امروز بارید پس امروز ظلم ها کمتر شده بودند ،شاید چون هوا سرد بود ظالمین همه خوابیدن و اینجوری شد که فرصتی برای باریدن فراهم شد،اشاید هم ظالمین در مسافرت تشریف داشتن وماموریت داشتن واسه بند آوردن ابرهای جای دیگری. جاهایی هم بودن که روزهای گذشته ابرها به شدت میباریدن،خوشا به حالشون که اونجا ظلم ها کمتر است و ظالمان فرصت نداشتن که حسابشان را برسند. ابرها که می بارند یعنی اینکه همه چی خوب و آرومه،یعنی اینکه خدا هم با ما قهر نیست و ما میتونیم دستامونو باز کنیم که دستای خدارو بگیریم. نگرانم ،نگران فردا .... کاش که ببارد،کاش اونقدر بباره که هوا پاک و پاکیزه بشه ، هوایی بی هیچ ظلمی و بی هیچ ظالمی بالاخره پاییز با ناز و کرشمه داره جمع کشان کشان خودشو به انتها میرسونه. انگار قصد کرده تو این روزای آخر برگی روی درختی جا نذاره تا کار رفتگر پیر محله رو چند برابر کنه،ریزش برگای زرد پاییزی زیبا هستن اما اندوه ناک و از اون اندوه ناک تر لاشه گربه هاییه که هر روز صبح تو خیابون افتاده و از دیدن دل و روده اش حالت تهوع بهت دست میده. واقعیات اندوه ناک تر هم دور برت پیدا میشه،اندوه و تاسف برای منجلاب فقری که داریم توش دست و پا میزنیم و اصلا هم فکر نمی کنیم که شاید شاخه ای همین نزدیکیا منتظره که ما دستمونو بهش گره کنیم. فقر که میگم نبود غذا و پوشاک نیست،اجرای یارانه ها هم نیست، فقر یعنی اینکه نویسنده ای که حاصل فکرش رو و هنرش رو روی کاغد میاره خودشم باید بره کتابشو بفروشه.... از این درد ناک تر فقری وجود نداره که کتابا فقط خاک بخورن .... و از این دردناک تر فقری سراغ نداریم که فرهنگ ما زیر یک علامت سوال بزرگ باشد چند روز پیش از یکی از کوچه های انقلاب رد میشدم که طبق عادت همیشگیم چشمم رو نمیتونستم از روی کتاب هایی که روی زمین پهن شدن رو بردارم همینطور که داشتم از دیدن کتابا لذت میبردم بین اونا کتاب میرا رو دیدم ،یادم افتاد که روزی که میرا رو خوندم چقدر دلم میخواست دوباره بخونمش و همین کارو رو هم کردم، تجسم دنیایی بدون حریم واقعا برام سخت بود دنیایی که هیچکس هیچ استقلالی نداشت،هیچکس نباید گریه می کرد هیچکس نباید دل تنگ میشد ، و هیچکس نباید دوست می داشت، همه باید میخندیدند،همیشه... داستان غم انگیز تعریف کردن و غمگین بودن مختوم میشد به گذاشتن نقابی که لبخندی مصنوعی بر آن تعبیه شده.... دنیای میرا گرچه قابل درک نبود اما میشد اونو از جامعه اطرافمون برداشتش کرد... نوشتن از میرا اونم بعداز این همه سال شاید خیلی تکراری باشه اما دنیای میرا همیشه واسه من جالب و تلخ بوده،همیشه از بودن تو همچی دنیایی میترسم. «به تو یاد خواهند داد که هر وقت تنها شدی از ترس فریاد بکشی، یاد خواهند داد که مثل بدبختها به دیوار بچسبی، یاد خواهند داد که به پای رفقایت بیافتی و کمی گرمای بشری گدایی کنی. یادت خواهند داد که بخواهی دوستت بدارند، بخواهی قبولت داشته باشند، بخواهی شریکت باشند. مجبورت خواهند کرد که با دخترها بخوابی، با چاقها، با لاغرها، با جوانها، با پیرها. همه چیز را در سرت به هم میریزند، برای اینکه مشمئز شوی، مخصوصاً برای اینکه از امیال شخصیات بترسی، برای اینکه از چیزهای مورد علاقهات استفراغت بگیرد. و بعد با زنهای زشت خواهی رفت و از ترحم آنها بهرهمند خواهی شد و همچنین از لذت آنها، برای آنها کار خواهی کرد و در میانشان خودت را قوی حس خواهی کرد، و گلهوار به دشت خواهی دوید، با دوستانت، با دوستان بیشمارت، و وقتی مردی را ببینید که تنها راه میرود ، کینهیی بس بزرگ در دل گروهیتان به وجود خواهد آمد و با پای گروهیتان آنقدر به صورت او خواهید زد که چیزی از صورتش باقی نماند و دیگر خندهاش را نبینید، چون او میخندیده است.» و قسمتی که منو هیجان زده می کرد: « نقاب هایمان را تکه تکه کندیم . بدون گفت و گویی . خون از گونه ها و پیشانیِ برهنه شده مان می ریخت . با وجود دردی که نفس مان را بریده بود و ناله مان را در آورده بود ، لبخند همیشگی مان عاقبت ناپدید شد و پس از چند ساعت ، چهره ی پیشینمان ظاهر گشت . آن گاه لب هایمان به هم پیوستند. » ------------------------- پ ن :میرا نوشته کریستوفر فرانک ترجمه لیلی گلستان نمیدونم اینکه دنیا رو کوچیک کنن خوبه یا بد!! کوچیک و کوچیک ترش کنن تا تو یه قوطی اندازه بشه خوبه یا بد!!! در هر حال تو یه قوطی بودن خوبیش اینه که همه چی به هم نزدیک میشه خیلی نزدیک اونقدر که چیزی به اسم فاصله کمرنگ میشه... خوبه نه؟؟؟ اما خوب یه وقتایی کسی نمیتونه این مطلب رو درک کنه نمیتونه حتی تو اون قوطی هم معنای بی فاصله بودن رو درک کنه... شایدم تو دنیای واقعی بودن و دلخوش بودن به معنای فاصله قشنگ تر باشه ----------------------------------------------------------- اومدیم که باشیم شاید به میل خودمون نیومدیم و شاید اونجایی که دوس داشتیم نیومدیم اما با همه این حرفا اومدیم اومدیم که بقیه راه رو خودمون باشیم مال خودمون و برای خودمون حالا اگه یه جاهایی دوست نداریم که بمونیم و یا باشیم مشکل از ماست، مشکل از تصمیم ماست ، و اراده ما، تازگیا فهمیدم اونقدرام به حال خودمون رها نشدیم یه جاهایی که چشممون رو باز میکنیم میبینیم که یه دستی هست که دست مارو بگیره همیشه پشت دو تا چشم سیاه درشت که خیلی هم مهربونن یه فریاد بزرگ هست به شرطی که بتونی توشون گم بشی و وقتی که گم شدی تازه پیداش میکنی ، میتونی جنسش رو بفهمی و دردش رو درک کنی اونوقت اجازه داری که درباره موندن یا رفتنت تصمیم بگیری ----------------- پ ن: باورم نمیشد که اینقدر درگیر درس بشم که نتونم بیام آپ کنم خیلی دلم برا اینجا تنگ شده اما چیزی که همیشه زیاده و کم میاریم وقته مهر هم مهرای قدیم دیگه اول مهر بوی ماه مهربان نمیاد مثل قدیما بچه ها کیفاشونو نمیندازن رو دوششون و از در خونه تا در مدرسه بدوند، دیگه بچه ها با یه موبایل و گاها یه لپ تاب باید برن مدرسه اونم حتما با ماشین دیگه بوی سادگی و مهربونی نمیده بوی کاغذ کاهی و مداد چوبی نمیاد کیفاشون پراز دفتراو مدادی رنگاوارنگه چکار کنیم دیگه پیشرفت یعنی همین!!!!! بیچاره اون بچه هایی که هنوز نمیتونن همون دفتر کاهی رو هم تهیه کنن و هنوز هم مثل علی و زهرا باید منتظر باشن تا کفش همدیگرو بپوشن امروز اول مهر است اما مهر هم مهرای قدیم
صدای هق هق ام بغض شب را ترکانده تنهاییم را پایانی نیست دیگر حتی اشک هم یاریم نمی کند من در کدامی این شب های تیره این چنین به پایان رسیدم؟ بر جای خدا تکیه کردم،نه در بیداری و نه در رویا تنها و تنها در فکری نامعلوم از بودن بر تخت خدایی هراسان شدم،عجیب بود و ترسناک دیگر تصور دوران کودکی را نداشتم که خدارا با کت و شلواری مرتب و شیک بر پشت میزی پراز کاغذ و دفتر دستک میدیدم حالا من بودم و جهانی بی انتها، باید جهانی از نو بسازم هرچی نباشد من خدایی جدیدم جهانی از نو که: قبل از بدنیا آمدن انسان از او رضایتش را بگیرم،رضایت دهد که بیاید و همیشه یادش بماند که خواست خودش بوده که بیاید. باید از او بپرسم که کجا میخواهد بیاید؟کجای این کره خاکی؟ نه نه قبل از انسان جهان را یکسان میکنم صفت برتر بودن را از روی همه انسان ها برمیدارم همه را یکسان می آفرینم که با شرایط مشابه بیایند و خودشان راهشان را انتخاب کنند من اگر خدا باشم معنی واقعی رنج را به همه مخلوقاتم نشان میدهم تا طعم شادی و خوشبختی از دهانشان نرود من اگر خدا باشم نمیخواهم انسان ها به هزار و یک نام خطابم کنند تا پاسخشان را بدهم اگر خدا باشم تنها و تنها حرفهای دلشان را میشنوم تا هیچ کسی نگوید من بی کس و تنهام من اگر خدا باشم چشم ها را آنقدر عزیز میکردم که هیچگاه بی فروغ نشوند. من اگر خدا باشم عذاب کار هرکسی را در همین دنیا نشانش میدادم که به بهانه مبهم بودن دنیای دیگر هر کاری که دلشان میخواهد نکنند. من اگر خدا باشم طعم گرسنگی را نمی آفریدم من اگر خدا باشم فقر را کلمه ای مجهول می آفریدم من اگر خدا باشم ظالم و مظلوم را یکسان می آفریدم تا دیگر فاعل و مفعول نشوند من اگر خدا باشم مرگ را مانند یک خواب ناز آرام و دوست داشتنی می آفریدم. من اگر خدا باشم هیچ مخلوقی را از آفرینشش پشیمان نمیکردم من اگر خدا باشم.... تکیه برجای خدا کردن سخت است سخت. تو اگر خدا باشی..... ---------------------------------- پ.ن:به پیشنهاد یه دوست عزیز این مطلب رو نوشتم هرچند که اونقدر به خدا نزدیکم که همیشه حسش میکنم پ.ن2:از مرگ خیلی می ترسم خیلی شاید مرگ را اصلا نمی آفریدم حیفم اومد که اینجا تو خونه متروکه ام در دل تنهایی و سکوت به خدا چیزی نگم باید بهش میگفتم که برام سنگ تموم گذاشته، همه جا اینو میگم که خیلی مخلصیم خدا جونم نه به خاطر لطفی که در حقم کرده بلکه به خاطر اینکه نشون داد که هنوزم به حرفای من گوش می کنه نگذاریم دل های دریایی و بزرگ از دل های کوچک و تنگ غافلمان دارد. بر روی شن هایش که گام برمیداری دانه دانه ی آن شن ها پاهایت را التماس میکنند که مانع از جلو رفتنت شوند،که مبادا هراس گم شدن در دل آن بیکران سکوت و آرمشت را بگیرد. التماس خاک ها را نوازشی مادرانه می خوانم و پیش می روم ،آنقدر پیش می روم که تنها من باشم و کویر دوست داشتنی. دست هایم را با رنج خشکی اش و تشنگی اش آشنا میکنم،کویر همیشه پایدارو با صلابت است و قوی،قوی تراز هر کوهی. کویر دامن تحمل رنج هاست و دم نمی زند و ساکت میماند،و من این سکوتش را می پرستم. به دور دست ها که می نگری همه چیز یکدست است عاری از هر پل و رود و درختی، و گویی در جایی نه چندان دورتر آسمان آبی با کویر خاکی آشتی میکند آنجاست که حس میکنی بین زمین و آسمان فاصله ای نیست و دیگر لازم نیست تا به رویاهای کودکی مان باز گردیم و محتاج کوهی باشیم تا بتوانیم دست آسمان را بگیریم. اینجا بی واسطه ای،کافیست خود را به آغوش گرمش بسپاری و چشمانت را باز نگه داری،بازٍِِ باز تا خود صبح،نکند که چشمانت را از دیدار حتی یک ستاره محروم کنی. ------------------------------------------------------------- پ.ن 1:دوستی میگفت برای رفتن به کویر همسفر و هم پای خوب لازم است پیدایش که کردم حتما خواهم رفت. پ.ن2:به همان اندازه که کویر را دوست دارم کوه را نیز دوست دارم اینجا فقط مقایسه کردم آندو را پ.ن 3:عنوان نوشته دیالوگی از فیلم ساعت بیستو پنجم است


| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |







